غروب سرخ چرا چهره را سیاه کند
دوباره نقره ای از رنگِ نور ماه کند
چه دست چادر مشکی کشد به فرق فلک
ز سوک بر سرش از نور ماه کاه کند
که طشتِ نور به چاه افکند به تنگ غروب
سحر ز چرخِشِ چرخَش برون ز چاه کند
نه کُند تر زندش دور، گردش پرگار
نه تندتر نه توقّف نه اشتباه کند
که رویِ آینه صبح را جلا بخشد
که باز کار شب تیره رو به راه کند
کدام دست توانا به یِمن ابر بهار
زمین مزرعه را پر گل و گیاه کند
ز حولِ چرخ، عیان بنگرد محوّل را
بدان به چشم بصیرت کس ار نگاه کند
بنای میکده دهر را خداوندی ست
کسی که منکر بانی شود گناه کند
چو می توان به تعقّل شناخت بانی را
چرا به مغلطه کس عمر را تباه کند
ز دور چرخ «جلالی» گلایه نیست مرا
که می به ساغرم از لطف گاهگاه کند
یزد پنج شنبه شب ۲۱ رمضان و ۱۲ بهمن ۱۳۷۵
