Menu

ترانه قناری

ترانه، جانِ قناری و بر زبان جاری است

چو آتشی است فروزان که از دهان جاری است

 

زبانِ شکوه بود این سرودِ آتشبار

زبانه می کشد و سوی آسمان جاری است

 

قفس نه جای قناری بود، شنو که مدام

به لب در این قفسش نام آشیان جاری است

 

ز سوز باد برد سر به زیر بُرد دو بال

ز رعد و برق و ز بَردی که در خزان جاری است

 

عیان اگر دل شادی است نقش ظاهری است

تو خونِ باطن دل بین که در نهان جاری است

 

به سیر انفس و آفاق، راه امن گزین

که سیل حادثه در مَعبَرِ زمان جاری است

 

من آن قناریِ جان بر لبم که ناله ی من

نه بر لبم که ز لب های دیگران جاری است

 

به پهن دشتِ زمان و زبان، چو آبِ روان

هر آن سخن که «جلالی» بود روان جاری است

 

یزد جمعه ۱۳۸۷/۱۱/۱۸

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *