ترانه، جانِ قناری و بر زبان جاری است
چو آتشی است فروزان که از دهان جاری است
زبانِ شکوه بود این سرودِ آتشبار
زبانه می کشد و سوی آسمان جاری است
قفس نه جای قناری بود، شنو که مدام
به لب در این قفسش نام آشیان جاری است
ز سوز باد برد سر به زیر بُرد دو بال
ز رعد و برق و ز بَردی که در خزان جاری است
عیان اگر دل شادی است نقش ظاهری است
تو خونِ باطن دل بین که در نهان جاری است
به سیر انفس و آفاق، راه امن گزین
که سیل حادثه در مَعبَرِ زمان جاری است
من آن قناریِ جان بر لبم که ناله ی من
نه بر لبم که ز لب های دیگران جاری است
به پهن دشتِ زمان و زبان، چو آبِ روان
هر آن سخن که «جلالی» بود روان جاری است
یزد جمعه ۱۳۸۷/۱۱/۱۸
