Menu

ضمیر باطن بیدار

در ضمیر باطن ما باده نوشی دیگر است

ما خموش و خفته، او را جنب و جوشی دیگر است

 

ما به ظاهر، خفته می مانیم و پندارند خلق

چشم ما در عین بیداری، خموشی دیگر است

 

چشم و گوش عامیان را چشم و گوش مرده دان

عارفان زنده دل را چشم و گوشی دیگر است

 

آن که خاموش است چون آتشفشان خفته ای

آتشش در سینه، در کار خروشی دیگر است

 

اسب را بنگر به میدان و سواران را مبین

بار این سنگین سران سربار دوشی دیگر است

 

خار از آن در چشم خوار است کاین دامن خراش

حافظ حسن و جمال خود فروشی دیگر است

 

ارزش معشوق و عاشق نیست در خورد قیاس

سست عهدی چیز دیگر، سخت کوشی دیگر است

 

ما ز آب و نان دو نان چشم پوشیدیم از آنک

رادمردان را «جلالی» زاد و توشی دیگر است

 

یزد ۱۳۷۸/۶/۳۱

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *