در ضمیر باطن ما باده نوشی دیگر است
ما خموش و خفته، او را جنب و جوشی دیگر است
ما به ظاهر، خفته می مانیم و پندارند خلق
چشم ما در عین بیداری، خموشی دیگر است
چشم و گوش عامیان را چشم و گوش مرده دان
عارفان زنده دل را چشم و گوشی دیگر است
آن که خاموش است چون آتشفشان خفته ای
آتشش در سینه، در کار خروشی دیگر است
اسب را بنگر به میدان و سواران را مبین
بار این سنگین سران سربار دوشی دیگر است
خار از آن در چشم خوار است کاین دامن خراش
حافظ حسن و جمال خود فروشی دیگر است
ارزش معشوق و عاشق نیست در خورد قیاس
سست عهدی چیز دیگر، سخت کوشی دیگر است
ما ز آب و نان دو نان چشم پوشیدیم از آنک
رادمردان را «جلالی» زاد و توشی دیگر است
یزد ۱۳۷۸/۶/۳۱
