تا هست قوّتی و به پا می توان شدن
جز سویِ کویِ دوست کجا می توان شدن
ای مه شبی به کلبه ی تاریک من بتاب
یک شب نصیب و قسمتِ ما می توان شدن
دست مرا بر سر زانو خورد بگیر
کاین دست ها به سوی خدا می توان شدن
زلفت به دستِ باد و دلم در هوای آن
در دام، نیز سر به هوا می توان شدن
بستم دهانِ یاوه سرا و جدا شدم
ز آن کس که گفت از تو جدا می توان شدن
جانم فدای عاشق مستی که نعره زد
در راهِ وصل دوست، فدا می توان شدن
در بندِ سرنوشت به زنجیر بسته اند
پا را و کی به راهِ رضا می توان شدن
زین دام و بندِ جبر «جلالی» به اختیار
با شور و شوقِ عشق، رها می توان شدن
یزد ۱۳۷۸/۷/۲۴
