روزی که گِلِ این دلِ دیوانه سرشتند
با ناخنِ تقدیر بر این گِل چه نوشتند؟
آیا چه نوشتند بر این خاک و در این باغ
با بذرِ گل عشق، چرا وصل نَکِشتَند؟
در پیش مَلَک عشق و می وصل قرین بود
بر سفره ی آدم ز چه با فاصله هِشتَند
آتشکده سینه ی ما را روشن و کوران
در مسجد و در صومعه و دیر و کِنِشتند
از شیشه ی می پَنبَه گرفتند به یک عمر
رِندان و ندانم که از این پنبه چه رِشتند
من بنده ی آن قوم که سر بر سرِ خُم، خَم
در سجده و پیشانی تعظیم به خِشتند
در میکده غم راه ندارد، همه شادند
رندان خرابات مگر اهل بهشتند؟
برگیر ز رخ آینهِ شرع «جلالی»
مستان همه زیبا و در این آینه زشتند
یزد ۱۳۷۸/۸/۲۳
