بگذار یک نظر به جمال تو بنگریم
مه نو کنیم و از سر کوی تو بگذریم
اندیشه ی وصال نداریم در ضمیر
ز آن رو که بر فراق تو طاقت نیاوریم
مشک و عبیرِ زلف تو ارزانی نسیم
از دور مَستِ رایحه ی مشک و عنبریم
ما جز بدان اشارت آن ابروان کج
غیر از طریق است به راهی نمی رویم
گز مدّعی کسی است که نامردمی کند
او ناکسی ست دیگر و ما مَردِ دیگریم
تا دل بریم از کفِ دل بندِ مردمان
ما دام و بند در ره مردم نگستریم
ما را فقیر مال مپندار ای عزیز
منّت خدای را که به عزّت توانگریم
زیبارخان به وعده وفادار نیستند
اندوختیم تجربه، ز آن دیر باوریم
از تست ای غزاله ی شیرین زبان که ما
اندر غزل به ذائقه چون شیر و شکّریم
در بندِ زلفِ یار «جلالی» دگر چرا؟
ما بَندیِ قدیمیِ حَبسِ سکندریم
یزد ۱۳۷۸/۹/۳
