Menu

دیر باوَر

26-دیر-باوَر

بگذار یک نظر به جمال تو بنگریم

مه نو کنیم و از سر کوی تو بگذریم

 

اندیشه ی وصال نداریم در ضمیر

ز آن رو که بر فراق تو طاقت نیاوریم

 

مشک و عبیرِ زلف تو ارزانی نسیم

از دور مَستِ رایحه ی مشک و عنبریم

 

ما جز بدان اشارت آن ابروان کج

غیر از طریق است به راهی نمی رویم

 

گز مدّعی کسی است که نامردمی کند

او ناکسی ست دیگر و ما مَردِ دیگریم

 

تا دل بریم از کفِ دل بندِ مردمان

ما دام و بند در ره مردم نگستریم

 

ما را فقیر مال مپندار ای عزیز

منّت خدای را که به عزّت توانگریم

 

زیبارخان به وعده وفادار نیستند

اندوختیم تجربه، ز آن دیر باوریم

 

از تست ای غزاله ی شیرین زبان که ما

اندر غزل به ذائقه چون شیر و شکّریم

 

در بندِ زلفِ یار «جلالی» دگر چرا؟

ما بَندیِ قدیمیِ حَبسِ سکندریم

 

یزد ۱۳۷۸/۹/۳

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *