Menu

پایان ماجرا

31-پایان-ماجرا

نه ذهنِ روشنِ بازی نه فکر پویایی

نه گفتِ گوش نوازی نه ذکرِ گویایی

 

نه پایِ راهنوردی نه دست و بال و پری

نه حسّی و نه حواسی نه حال و پروایی

 

رسید نوبت پیری و بد بیاری و درد

گذشت دور جوانی و طور رعنایی

 

گذشت دور نشاط و سرور و وجد و امید

رسید نوبت درماندگی و تنهایی

 

از آشیانه پریدند جوجگان و شدند

به آشیانه خود هر یکی به هر جایی

 

دگر نه بارقه آرزو نه شوق سفر

نه خواهش و هوسی ماند و نی تمنّایی

 

ز کاروان فلک بانکِ الرّحیل آید

دو گوش ماست به فرمان عالم آرایی

 

شبی سرآید و روز دگر کسان گویند

که ناپدید شد از پیش چشم، پیدایی

 

به خاکِ من گلِ مینا نهید و در گذرید

که مانده ایم معطّل به بویِ (مینایی)

 

دریغ و درد «جلالی» که در تو کار غزل

ز سوز هجر به هذیان کشید و شیدایی

 

یزد ۱۳۷۹/۴/۲۰

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *