نه ذهنِ روشنِ بازی نه فکر پویایی
نه گفتِ گوش نوازی نه ذکرِ گویایی
نه پایِ راهنوردی نه دست و بال و پری
نه حسّی و نه حواسی نه حال و پروایی
رسید نوبت پیری و بد بیاری و درد
گذشت دور جوانی و طور رعنایی
گذشت دور نشاط و سرور و وجد و امید
رسید نوبت درماندگی و تنهایی
از آشیانه پریدند جوجگان و شدند
به آشیانه خود هر یکی به هر جایی
دگر نه بارقه آرزو نه شوق سفر
نه خواهش و هوسی ماند و نی تمنّایی
ز کاروان فلک بانکِ الرّحیل آید
دو گوش ماست به فرمان عالم آرایی
شبی سرآید و روز دگر کسان گویند
که ناپدید شد از پیش چشم، پیدایی
به خاکِ من گلِ مینا نهید و در گذرید
که مانده ایم معطّل به بویِ (مینایی)
دریغ و درد «جلالی» که در تو کار غزل
ز سوز هجر به هذیان کشید و شیدایی
یزد ۱۳۷۹/۴/۲۰
