Menu

یاد دور از دیار

33-یاد-دور-از-دیار

گر سر زده بر در زده از در به در آید

دوران غم و در بدری ها سر آید

 

روزی که سفر کرد به من گفت که یک روز

برگردد و در خلوت من بی خبر آید

 

آن روز برفت از بر و سالی ست بَوَد چشم

بر در که کی آن راحتِ جان از سفر آید

 

هر روز به یک راه، سرِ راه نشینم

گویم به خود امروز از این رهگذر آید

 

تا کی بنشینم به هوایِ وی و تا چند

اشکم نشود خشک و به دامانِ تر آید

 

این خواب، مَعَبِّر، به چه معناست که بینم

بیدارم و آن صورتم اندر نظر آید

 

عشق است که آتش زده بر جان و عجب نیست

با آه من از سینه برون گر شرر آید

 

آن قصّه زبان زد بوَد ابناء زمان را

کز سوختنِ دل به زبان از جگر آید

 

از تلخی هجران «جلالی» است که در کام

پرورده سخن را و چو شیر و شکر آید

 

یزد ۱۳۷۹/۵/۱۶

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *