Menu

با خدای بی انصاف

34-با-خدایِ-بی-انصاف

شبی بیا به شبستانِ کمترین خَدَمَت

که جان و هر چه که دارم فدایِ هر قَدَمَت

 

تو سر گرانی و از ترسِ آبروریزی

نه در حریم تو پایم رسد نه در حَرَمَت

 

ز شیرِ عنقا تا جانِ آدمی هر چیز

دلِ تو خواست، بفرما به خدمت آوَرَمَت

 

برای دست به سر کردنِ مَنَت این بود

کلامِ آخر پر دردِ خالی از کَرَمَت:

 

خداست با من و من واگذارمت به خدا

که اوست داور و اگه ز مکر بیش و کَمَت

 

از آن جمیلِ یحِبّ الجمالِ حامیِ تو

هزار ناله و فریاد و داد ازین حَکَمَت

 

خدا خدای تو باشد که در پناه خویش

تو را فِشرد و مرا کشت از فشارِ غَمَت

 

کنون بگو به من ای با خدایِ بی انصاف!

کجا برم؟ به چه مرجع؟ شکایت از سِتَمَت

 

ز پا فتاد «جلالی» بیا و راست گو

چگونه باز برقصد به ساز زیر و بَمَت

 

یزد جمعه ۱۳۷۹/۶/۴

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *