شبی بیا به شبستانِ کمترین خَدَمَت
که جان و هر چه که دارم فدایِ هر قَدَمَت
تو سر گرانی و از ترسِ آبروریزی
نه در حریم تو پایم رسد نه در حَرَمَت
ز شیرِ عنقا تا جانِ آدمی هر چیز
دلِ تو خواست، بفرما به خدمت آوَرَمَت
برای دست به سر کردنِ مَنَت این بود
کلامِ آخر پر دردِ خالی از کَرَمَت:
خداست با من و من واگذارمت به خدا
که اوست داور و اگه ز مکر بیش و کَمَت
از آن جمیلِ یحِبّ الجمالِ حامیِ تو
هزار ناله و فریاد و داد ازین حَکَمَت
خدا خدای تو باشد که در پناه خویش
تو را فِشرد و مرا کشت از فشارِ غَمَت
کنون بگو به من ای با خدایِ بی انصاف!
کجا برم؟ به چه مرجع؟ شکایت از سِتَمَت
ز پا فتاد «جلالی» بیا و راست گو
چگونه باز برقصد به ساز زیر و بَمَت
یزد جمعه ۱۳۷۹/۶/۴
