به چشم من خوش اگر عمر یا که بد گذرد
یکی ست، زود سرآید و یا ز صد گذرد
کسی خوش است که نا خوش تر از خودش را خوب
به چشم دیده و از حسرت و حسد گذرد
نشان مردی و دریا دلی در آن باشد
که با سلامتی اَر دل به بحر زد، گذرد
کسی به خانه ی معشوق پا نهد که رقیب
گرش به سینه نهاده ست دستِ رَد، گذرد
به پای نخلِ قدِ یار گر سرش برود
به دار و گردنش از حَبلِ مِن مَسَد گذرد:
به یمن آن که بود سربلند بر سرِ دار
ادای شکر و سپاسش ز مرز و حد گذرد
نه سَر، که عین کدو دان سری که زین دنیا
کلَه نبرده ز عشق و از این نَمَد گذرد
دو روز عمر به خواب و به خور به سر بردن
شبیه آن چه بر انواعِ دام و دد گذرد
بدون عشق مخوانش تو عمر، ز آنکه تنت
به سان لاشه مردار در لحد گذرد
ز باده ازلی هرکه جرعه ای نوشید
چنان «جلالی» سرمست تا ابد گذرد
یزد ۱۳۷۹/۶/۱۲
