نخورده باده و مست از میِ اَلَست منم
حذر کنید زمن، چون نخورده مَست منم
به دامِ دهر اسیرند بِخرَدان و یکی
به یمنِ عشق گر از دام و بند جست منم
در انجمن همه گُم کرده اند موضع خویش
کسی که بر سر جایِ خودش نشست منم
چو دست داد، حلال است قطع و بوسه حرام
به دست شیخ، که با او نداده دست، منم
شکست و بستِ خراباتیان درست نبود
کسی که حرمتِ بی حرمتان شکست منم
همان که داد کتابِ نخوانده بهر شراب
وز آن ز خوف حساب و کتاب رَست منم
مجالِ ما و منی نیست هر چه هست خداست
مباد آن که بگویی هر آن چه هست منم
نخورده ایم «جلالی» غم معاش و معاد
چرا؟ کسی که دَرِ غم ز پشت بست منم
ونکوور-۱۳۷۹/۸/۱۱ (اول نوامبر ۲۰۰۰)
