دید تا غَمزده و ساکت و خاموش مرا
سویِ من آمد و بگرفت در آغوش مرا
من نه، او بود که با بوسه جادویی کرد
آشتی با من و پیش از گِله خاموش مرا
کرد با آمدنِ سرزده، این راحتِ جان
راحت از دغدغه و خاطرِ مغشوش مرا
قهرِ قطعش به دلم بود و فراموشم بود
لطفِ وصلش نشود هیچ فراموش مرا
گفتم از چیست که باز آمدی اندر دلِ شب
ساخت با پاسخ خود واله و مدهوش مرا
لب چو غنچه ز هم باز و مرا بست زبان
ز آب حیوانِ لبش کرد قدح نوش مرا
گفت با پایِ خودم نامدم، از مستی بود
شحنه بگرفت نشان از من و بر دوش مرا
آن شب از دیدن و از شوق وصالش شده بود
سینه چون دیکِ بر آتش شده پُر جوش مرا
یاد بودی ز «جلالی» بودش در سر و حال
نتواند که کند باز فراموش مرا
ونکووِر- ۱۳۷۹/۸/۱۳ (سوم نوامبر ۲۰۰۰)
