Menu

بازگشت

دید تا غَمزده و ساکت و خاموش مرا

سویِ من آمد و بگرفت در آغوش مرا

 

من نه، او بود که با بوسه جادویی کرد

آشتی با من و پیش از گِله خاموش مرا

 

کرد با آمدنِ سرزده، این راحتِ جان

راحت از دغدغه و خاطرِ مغشوش مرا

 

قهرِ قطعش به دلم بود و فراموشم بود

لطفِ وصلش نشود هیچ فراموش مرا

 

گفتم از چیست که باز آمدی اندر دلِ شب

ساخت با پاسخ خود واله و مدهوش مرا

 

لب چو غنچه ز هم باز و مرا بست زبان

ز آب حیوانِ لبش کرد قدح نوش مرا

 

گفت با پایِ خودم نامدم، از مستی بود

شحنه بگرفت نشان از من و بر دوش مرا

 

آن شب از دیدن و از شوق وصالش شده بود

سینه چون دیکِ بر آتش شده پُر جوش مرا

 

یاد بودی ز «جلالی» بودش در سر و حال

نتواند که کند باز فراموش مرا

 

ونکووِر- ۱۳۷۹/۸/۱۳ (سوم نوامبر ۲۰۰۰)

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *