ما نقش مُهرِ مِهرِ تو بر دل گرفته ایم
راه وفا به غیر تو را گِل گرفته ایم
بر بند راهِ جور که ما دل شکسته ایم
بگشای رویِ ماه که ما دل گرفته ایم
ز آن شب، که زد به خواب، لبم بوسه بر لبت
لب بسته ایم و روزه باطل گرفته ایم
ما را نگر چه ساده و آسان به ساده ای
دل باختیم و ماتمِ مشکل گرفته ایم
دیوانه بود و از ستم سنگ بی خبر
دل را که ما هر آینه عاقل گرفته ایم
نقشِ هوس در آینهِ دل فتاد و ما
آیینه پیش دیده غافل گرفته ایم
گردن ز بند عقل رهاندیم و از جنون
وز عشق، هر دو پا به سلاسل گرفته ایم
میزانِ عدل در کفِ عصیانگری بوَد
او را ز روی سادگی عادل گرفته ایم
دشنام بود اَجرِ «جلالی» نه آفرین
ما شهد داده، زهر هلاهِل گرفته ایم
ونکووِر-آذر ۱۳۷۹
