خواهی اگر که پا به حریمِ خدا نهی
کن سعی، تا به دایره ی عِشق پا نهی
از خودگذشتگی بود و عشق و معرفت
راه تو، گر عنان به کفِ رهنما نهی
یک گام بیش نیست به سویِ خدا تو را
باری به شرطِ آن که ز خود پا فرا نهی
این ما و من کمالِ تَوَهُّم بود، بدان
پای غَرَض به رویِ حقیقت چرا نهی؟
من نیستم تو نیستی این او بوَد که هست
او را بوَد بقا و تو رو بر فنا نهی
نبود به دهر فاعلِ فعلی سوایِ او
باری چرا مفاعِلَه بر ما سِوی نهی
یادآر ما رَمِیتَ دگر اِذا رَمِیت را
می بر ز غیر تا صِلَه بر آشنا نهی
تسلیمِ محض باش «جلالی» در این سرای
تا سرفراز پای به آن سرسرا نهی
یزد جمعه ۱۳۷۹/۹/۱۸
