یک خوش اَدا بر ندارد چندی ست دست از سرِ من
باز، آمد از راه و امشبِ افتاده دَر بسترِ من
بگذار مردم بدانند من نیستم عاشق او
این اوست عاشق از این رو بگزیده جا در بَرِ من
اول من او را کشاندم در حوزه ی شعر و خواندم
شعر و وِرا پروراندم تا شد سخن گسترِ من
هم راه روشنگری را هم فنّ آوری را
در شعر و لفظِ دَری را آموخت در محضرِ من
چندی بر این گونه طی شد کم کم رَوان طبعِ وی شد
تا این که در صرفِ می شد گهگاه هم ساغرِ من
او حقّ آب و گِلَش را سر قفلیِ این دلش را
خواهد کنون و رَهش را می جوید از معبر من
چون شد «جلالی» گرفتار، افسر بَدَل شد به افسار
معشوقِ نارس به اجبار افسار زد بر سرِ من
یزد ۱۳۷۹/۱۰
