Menu

راز چشمش

44-راز-چشمش

نرگسش گه باز و گه بسته ست و بیدار است و نیست

نیم باز و خفته و خسته ست و بیمار است و نیست

 

همچو چشم مست خَمّاری که گَردد گِردِ خویش

دیده اش عین خُماری گرمِ دیدار است و نیست

 

یا چو ساغر در سر انگشتِ سیه مستی خراب

لرزد و ریزد، ز می پیمانه سرشار است و نیست

 

چشم او روشن بود چون چشمهِ آب حیات

بی نگاهش پیش چشمِ من جهان تار است و نیست

 

راز چشمش را نگاه خسته سوسن وار گفت

با زبان بی زبانی گرمِ گفتار است و نیست

 

سوختم از مردم آزاری و مردم داریَش

بهر ما آن هست و این نه، مردم آزار است و نیست

 

دوستی لفظی بَوَد موهوم و بی معنا چو دوست

دوست هم پنهان نباید کرد بسیار است و نیست

 

چارهِ دردِ «جلالی» با همه دل بستگیش

یک نگاه از جانبِ آن ماه رخسار است و نیست

 

یزد ۱۳۷۹/۱۲/۱۳

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *