نرگسش گه باز و گه بسته ست و بیدار است و نیست
نیم باز و خفته و خسته ست و بیمار است و نیست
همچو چشم مست خَمّاری که گَردد گِردِ خویش
دیده اش عین خُماری گرمِ دیدار است و نیست
یا چو ساغر در سر انگشتِ سیه مستی خراب
لرزد و ریزد، ز می پیمانه سرشار است و نیست
چشم او روشن بود چون چشمهِ آب حیات
بی نگاهش پیش چشمِ من جهان تار است و نیست
راز چشمش را نگاه خسته سوسن وار گفت
با زبان بی زبانی گرمِ گفتار است و نیست
سوختم از مردم آزاری و مردم داریَش
بهر ما آن هست و این نه، مردم آزار است و نیست
دوستی لفظی بَوَد موهوم و بی معنا چو دوست
دوست هم پنهان نباید کرد بسیار است و نیست
چارهِ دردِ «جلالی» با همه دل بستگیش
یک نگاه از جانبِ آن ماه رخسار است و نیست
یزد ۱۳۷۹/۱۲/۱۳
