طبعی که بتواند چنان نیسان گهرباری کند
با کم عیاری ها چرا پیوسته عیّاری کند
در ضَربِ دینار و دِرَم هر ضرب قلبی لاجرم
سازد بها را کسر و کم، هم اَرزِ زنگاری کند
آن به کشاورز سخن در باغ سرسبز سخن
آگاه بر طرز سخن کوشد که گلکاری کند
الماسِ مضمون را چنان زرگر نشاند بر نشان
در حلقه ی ذهن و بیان آن را نگهداری کند
صاحب زبانِ نارسا باشد چو کوری بی نوا
گوید که چشمانم چرا در روشنی تاری کند
در پاسخش اهل نظر گویند: هر میراث بر
در حفظِ میراثِ پدر باید که غم خواری کند
حفظِ زبان مادری با ذکر الفاظِ دَری
در چشم هر روشنگری برق شعف جاری کند
باید که اشعارِ دَری بی واژه های دیگری
یابد مقام برتری، شاعر فداکاری کند
آن کس که دارد نانِ خود آماده در انبان خود
از نانِ همسانانِ خود زشت است تیماری کند
هر یاوه گویِ بی ادب بی جا کند گر باز لب
همچون «جلالی» روز و شب حقّ است اگر زاری کند
یزد ۱۳۷۹
