گویمت چرا از، مردمان گستم
یا چرا بر اغیار، دَر ز قهر بستم
بسته ام از آن در، همچو گوش خود تا
نشنوم شماتت، زین سبب که مستم
گوشه گیرم امّا، گوش دل بود باز
در به غیر بستم، گوشه ای نشستم
شرع سدّ ره بود، شارع خرابات
ره نمودِ من شد، حَصر را شکستم
باده ام رها کرد، از ریا و تزویر
شکرِلله از هر، قید و بند جستم
با خدای خود حال، سر کنم به خلوت
می پرستم او را ، گر چه مِی پرستم
عین سرفرازی، همچو خاکِ راهم
شعله ام که هر دَم ، در فراز و پستم
بیتی از کتابِ (قهرمان) بخوانم
تا همه بدانند من مرید هستم
«در مجاز دیدم جلوه ی حقیقت
کافرم مدانید گر که بت پرستم»
بگذرم چو (یغما) از شرابِ کوثر
تا مگر نگیرند باده را ز دستم
جاهی و «جلالی» بعد گوشه گیری
هر دو را طبیعت داده ناز شَستَم
یزد ۱۳۷۹
