دین و دل بردی و ایمانم چه می خواهی دگر
ای عزیز جانم ، از جانم چه می خواهی دگر
در قمار عشق دل بردی و من هم باختم
از من بی دل نمی دانم چه می خواهی دگر
از گنه و ز اشک حسرت پاک و پر شد دامنم
پر گهر ، هم پاکدامانم ، چه می خواهی دگر
محوِ آن رویم به روز و مات آن گیسو به شب
مَحوَت و مات و پریشانم چه می خواهی دگر
روز و شب گِردِ سرت گَردَم چو آن زلف بلند
وز نسیمی تن بلرزانم چه می خواهی دگر
گرم و گیرا همچو آن لعل سخن گویِ ملیح
نکته پرداز و سخندانم چه می خواهی دگر
در پناهِ خویش ای آهو ، چنان پستان شیر
گیرمت با چنگ و دندانم چه می خواهی دگر
گر «جلالی» برد نام چنگ یا دندان مترس
همچو گل بنشین به دامانم چه می خواهی دگر
یزد – جمعه ۱۳۸۰/۸/۲۵
