Menu

چه میخواهی دگر

51--چه-می-خواهی-دگر

دین و دل بردی و ایمانم چه می خواهی دگر

ای عزیز جانم ، از جانم چه می خواهی دگر

 

در قمار عشق دل بردی و من هم باختم

از من بی دل نمی دانم چه می خواهی دگر

 

از گنه و ز اشک حسرت پاک و پر شد دامنم

پر گهر ، هم پاکدامانم ، چه می خواهی دگر

 

محوِ آن رویم به روز و مات آن گیسو به شب

مَحوَت و مات و پریشانم چه می خواهی دگر

 

روز و شب گِردِ سرت گَردَم چو آن زلف بلند

وز نسیمی تن بلرزانم چه می خواهی دگر

 

گرم و گیرا همچو آن لعل سخن گویِ ملیح

نکته پرداز و سخندانم چه می خواهی دگر

 

در پناهِ خویش ای آهو ، چنان پستان شیر

گیرمت با چنگ و دندانم چه می خواهی دگر

 

گر «جلالی» برد نام چنگ یا دندان مترس

همچو گل بنشین به دامانم چه می خواهی دگر

 

یزد – جمعه ۱۳۸۰/۸/۲۵

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *