به سر رسید و بَدَل شد رَهِ درازِ حیات
به راه بسته و بُن بست، راه باز حیات
حیات و مرگ معمّایِ سهل و ممتنع است
گذشت عمر و نشد آشکار رازِ حیات
فغان که بهره نبردیم از بهشتِ زمین
شدیم غرقه به دریایِ حرص و آزِ حیات
زمین نهیم کنون کوله بارِ عُمر از دوش
نمی کشیم از این بیش بارِ نازِ حیات
به دست خویش به گردن نهیم حلقهِ مرگ
به پای خویش نرقصیم تا، به سازِ حیات
نماز میّتِ بر ما، خدا قبول کند
به جای هر چه قضا شد ز ما نمازِ حیات
به ز مهریز «جلالی» دَمی بیاساییم
ز سوز و دود و دَمِ عشقِ جانگدازِ حیات
یزد ۱۳۸۱/۱/۲۵
