کار چشمم که سرِ راهِ تو بنشستن بود
نگهم را به نگاهِ تو به هم بستن بود
با هم آغوشیِ اَفکارِ من ای کاش شبی
دخترِ باکِرَهِ ذهنِ تو آبستن بود
من تو را از دل و جان خواهم و این می دانم
هر زمان، خواستن آغازِ توانستن بود
نیست باکم که به دام تو گرفتار آیم
جُستنَت، بهر من از بندِ غمت جَستَن بود
عُمرِ بی عشق چو جامی ست که از باده تهی ست
تشنه و خشکیِ پرهیز! چه دل خَستن بود
راستی رُستنِ در باغِ خیالت ای سرو
بهر من از غمِ بی برگ و بَری رَستن بود
دَرکِ این نکته بُوَد قصد «جلالی» که تو را
قصد پیوستن من، یا که نپیوستن بود
یزد ۱۳۸۱/۶/۴
