آمد زِ زین فرود و کناری نشست و رفت
لختی برای گشت و گذاری نشست و رفت
از پُشتِ اسبِ خَسته فرود آمد آن سوار
آن جا کنارِ من نَه، کناری نشست و رفت
از حالِ خود برون نیامده بودم که آن نگار
بر پُشتِ زین چو یَکّه سواری نشست و رفت
یک دم چو بادِ صَرصَر و شاهینِ تیزپَر
بر مَرکَبَش چو کوهِ وقاری نشست و رفت
آن لحظه من چو مُردَه بُدَم یا چو سنگ گُنگ
آن زنده دل به سنگِ مزاری نشست و رفت
من خیره مانده بودم با چشمِ باز و او
بر دیده ام چو گَرد و غباری نشست و رفت
غفلت نگر که بهر «جلالی» نشد شکار
در تیررس اگر چه شکاری نشست و رفت
یزد شنبه ۱۳۸۱/۷/۱۳ (عید مبعث)
