از آن نخورده شرابی که در سبو باقی ست
بریز تا که نشانش به رنگ و رو باقی ست
بریز و باز بیا در کنار من بنشین
گلایه های فراوان و گفتگو باقی ست
بیا برم بنشین از تو خواهشی دارم
گَرَم به پیش تو یک ذرّه آبرو باقی ست
سخن ز نَفیِ تأهّل مگو، مگو که تو را
هزار خواهش و آمال و آرزو باقی ست
به دوستدارِ صدیقت بلی بگو و مگو
هنوز فرصت و امکان پرس و جو باقی ست
مکن سپید مرا مو در انتظار و به وصل
بکوش تا که تو را آب و رنگ و بو باقی ست
مرو مرو چو گسستی به عَمد رشته ی عهد
بیا بیا که تو را فُرصتِ رفو باقی ست
«جلالی» ار چه ره گریه را به دیده ببست
هنوز بُغضِ فرو برده در گلو باقی ست
یزد ۱۳۸۱/۸/۱۵
