چرا کنند چنین دختران گریبان چاک
چو دلخوشند و نباشند همچو ما غمناک
چرا کنند به حالِ شعف پریشان موی
پری وَشان که ندارند دیدهِ نمناک
چرا به پاسخِ نازکدلی که گریانست
خروشِ خنده خود می برند تا افلاک
چرا به عاشقِ محجوب اعتنا نکنند
بُوَد مصاحبشان هر سَبُک سَرِ بی باک
شویم همدمِ این دختران یقین ما هم
اگر که هم نَفَسِ ما شود صبیّه ی تاک
شکفتنِ گُل و دیدارِ لؤلؤ و مرجان
از آن تبسّم و دندان و لب کنم ادراک
بُوَد هر آینه دَندانِ ما به روی جگر
که با تگرگِ ردیفش چه می کند مسواک
ز حسرت و حسد است این که خیلِ حور کنند
به گِرد باد، زفُقدانِ عشق بر سر خاک
شرابِ ناب به عَرشم بَرَد «جلالی» و نیست
مرا هم آینه باکی، بُوَد حسابم پاک
یزد ۱۳۸۱/۱۲/۲۰
