ولگردِ بی جا مخوانش شبگردی اَر جا ندارد
درویش بی خانمان از تحقیر پروا ندارد
پوشیده از مالِ دنیا چشمانِ بینایِ خود را
درویش باشد مسافر آهنگِ مأوا ندارد
تَهمت زنان، خوش زبانند طوطی صفت مردمانند
کَذّاب راهی دگر جُز، پایانِ رسوا ندارد
بازارِ طوطی فروشان الحمدُلله رواج است
هر چند طوطی است گویا، تأثیرِ پویا ندارد
چون نطقِ طوطیِ ناطق بی محتوایست و منطق
کس نیست با آن موافق در گوش ها جا ندارد
تعطیلیان را معطّل هر جمعه کردن چه حاصل
باد هوا می شود حرف، حرفی اگر پا ندارد
سرپیچی از قولِ ساحر، پیچیده سرهایِ ماهر
یا هر فریبنده ظاهر، امروز و فردا ندارد
ای کاش رندانِ طامع با سهم یک پنج قانع
بودند و این دسته افسوس در حرص همتا ندارد
عارف چو کبریتِ احمر کم یاب و خاموش باشد
بگشای قفل دهانش گر حالِ گویا ندارد
عارف اگر لب گشاید باران رحمت ببارد
دریاب فیضِ سحابش فیضی که دریا ندارد
درویش می مان «جلالی» بی درد و رنج و ملالی
با عارفی شو معاشر، کو دَردِ دنیا ندارد
یزد ۱۳۸۲/۱/۱۹
