گر فراموشی نبود، آفاق را غَم می گرفت
دودِ آهِ سینه سر تا پایِ عالَم می گرفت
می گرفت اَر اِختیارِ تامّ جایِ جبر را
غم نمی بود ار فلک دار و ندارم می گرفت
آنچه از غم داده قسمت گر، به ما ای کاشکی
چون که اَفزون گشته ما را درد، در دَم می گرفت
در اَزَل گر دستِ آدم در کف حوّا نبود
بازویِ حورِ بهشتی دستِ آدم می گرفت
پورِ داوود ار نمی شد غافل از انگشتری
دیو، کِی در کَف سلیمان وار خاتم می گرفت
آبر را عصمت و اِعجاز و ایمان گر نبود
دَشمنِ غدّار از عیسَی بنِ مریم می گرفت
کاشکی زآن دلبرِ بیدادگر ایّام و بخت
باز می گردید و زو، دادار دادَم، می گرفت
مَحرم و نامَحرَم از تعویض می شد خوب بود
کاش نامَحرم زمانی جایِ مَحرم می گرفت
همچو شمعی در مسیرِ باد و شرم از این کلام
خامه لرزان چون «جلالی» بود و سر، خَم می گرفت
یزد جمعه ۱۳۸۷/۱۰/۲۷
