گر دِل عاشق سَبَق از چشم خون پالا بَرَد
اشکِ من هم آبرو از لؤلؤ لالا برد
برده ای دل، تهمتِ زشتی است امّا می زنم
دزد چون ورزیده باشد بهترین کالا بود
آن که آخر می بَرَد دل را چه بهتر آنکه او
صاحبِ دل را به نزد خود همین حالا برد
تیر را سرعت ز باروتست و برقِ چاشنی
همّتِ مادر، پدر، فرزند را بالا برد
تاک اِستثناست، زیرا از خَلَف دارد شرف
آری این مادر ز دختر شهرتِ والا برد
گر خدا آنانکه مال وقف را بلعیده اند
در قیامت سوی دارُالجَنَّةِ الاَعلی برد:
صَعب باشد درکِ این معنا که ایزد عادلست
خاصه گر ما را به دَرکِ الاَسفَلِ الاَدنی برد
کشتی عمرِ «جلالی» عاقبت در گِل نشست
پای بند ساحل است و حسرت دریا برد
یزد ۱۳۸۲/۲/۷
