باشد یکی شناگرِ زورق شکسته ای
دل بر سوادِ ساحلِ امّید بسته ای
دستی به تخته پاره ایّام و حادثات
کوبان به موجِ دَربِدَری، پای خسته ای
چون ذرّه، چشمِ بسته به خورشید کرده باز
چون دَرّه باز بر همه آغوش بسته ای
من آن شناگرم که در این بُرهه از زمان
داخل نیم به هیچ یک از دار و دسته ای
من کیستم چو پیچَکِ روییده در کویر
بر گِردِ خود تنیده و تنها نشسته ای
زیرا به باغِ سوخته از سَمِّ برگ سوز
بسیار کاشتند و نرویید هسته ای
هرگز رها نشد، زِقفس مرغِ خوش نفس
هرگز ندید دیده ای از بند رسته ای
ما جسته و گریخته این نکته بشنویم
مُردی اگر «جلالی» از بند جسته ای
یزد ۱۳۸۲/۲/۲۶
