آن یار اگر دیداری از زندان اسکندر کند
سرگرم و پا بندش کنم شاید که با من سر کند
یا آن که دل بَرکَن کند من را از این ویرانسرا
یا سر به بالینم نهد، یا چاره دیگر کند
بسیار دیدم خوبرو سیمین عذار مشک مو
امّا ندیدم کس چو او در دلبری محشر کند
از آن نگاه آتشین باشد شکست من یقین
مژگان آن روشن جبین پیکارِ صد لشکر کند
بوی خوشش دل می برد، دل در هوایش می پرد
با موی و روی او چرا کَس عود در مجمر کند
چون طوطی شکرشکن شیرین توان گفتن سخن
گر با لب آن شیرین دهن در کامِ من شکّر کند
زین پیر بشنو ای جوان افتاده باش و مهربان
کایینه را دور زمان محتاج خاکستر کند
ای مُشک مویِ مه جبین تا کی «جلالی» دل غمین
شرح خَمِ زلفت چنین مُسوِّدهِ دفتر کند
یزد ۱۳۸۲/۲/۳۰
