دَر دِل یکی ز سوزِ جگر داد می زند:
دستِ چه کس بر آتشِ دل باد می زند؟
این کیست چون سمندرِ آتش گرفته ای
در سینه ام نشسته و فریاد می زند
آهنگِ آه و ناله به گوشِ من آشناست
فریاد و داد بر سر بیداد می زند
مُرغی که شد اسیر، ز بیچارگی به بند
دستِ کمک به دامنِ صیّاد می زند
از آستین خسرو و شیرین در آمده ست
دستی که تیشه بر سرِ فرهاد می زند
ظالم ز اشک و آهِ ستمدیدگان بترس
کاین سیل و برق ضربه به بنیاد می زند
هر جا دلی خراب بُوَد در اَمان بُوَد
دزد ار زند به قریه ی آباد می زند
اشعارِ آبدار، «جلالی» چو تیغِ تیز
ماند به دهر و طعنه به فولاد می زند
یزد یکشنبه ۱۳۸۲/۳/۱۱
