عشق، دل را گرم و روشن می کند چون نور و نار
عقل تار و تیره سازد روی دل را چون غُبار
عشق در دل می نشیند تا ابد سنگین چو کوه
عقل چون کاهی سبک، گاهی کُنَد از سرفرار
عاشقی گر باشد این جا گوشه گیر و سر به زیر
روز محشر پیشگام و سرفراز است و سوار
لیک آن کو مُدَّعی و مُنکرِ عقل است و عشق
پای میزان ناورندش همچو انسان در شمار
مرد باید همچو بارِ عشق، بارِ غم کشد
این دو با هم توأمان باشند و با هم همجَوار
کیست عاشق؟ تا شناسی، گُفته ای شیرین شنو
تا اگر عاشق شدی، عاشق شوی فرهادوار
کوهِ بارِ عشق و غَم بر شانهِ فرهاد بود
شانه خالی کرد باری، بی ستون از زیر بار
اختیارِ دل به دست عشق دادند از ازل
تا اَبَد باشد «جلالی» دل به دست غم دچار
یزد پنج شنبه ۱۳۸۴/۸/۱۲
