زَده ست تکیه صدایش مگر به بالش ناز
که چون پرند لطیف است و گرم و گوشنواز
و یا چو نَغمهِ نرمِ دَرِ بهشتِ برین
امیدبخش و فرح زا بُوَدُ به گاه فراز
و یا ترنّم آرامِ جویبار بهار
و یا چو نرمِش بال هماست در پرواز
برای دیده ی من گیسوان مشکینش
بُوَد چنان شب یلدا و آرزوی دراز
چه می شد ار که شود پنجه های چنگ زنم
شبی به طُرّه و آن تار زلف دست انداز
به محضرش همه محروم و این دو مَردُمِ ماست
که در خیال بُوَد در حضور و مَحرَمِ راز
به خواب مردم چشمم چنان بُوَد مشغول
به دیدنش که نیارم به خویش آرم باز
ز ما گذشت «جلالی» ولی نشد معلوم
که عشق روحنوازست یا که روح گداز
یزد پنج شنبه ۱۳۸۴/۱۱/۶
