بازَندهِ بازیِ شَطرنجِ حَیاتم
بازیگری، روزِ اَزَل کرده ست ماتم
من نیستم حافظ که می گوید: شبِ قَدر
دادند هنگامِ سَحَر از غم نجاتم
کردند آن شب در صِفاتَم دستکاری
غم جانشینِ عیش و عشرت شد به ذاتم
بی خود مرا از ذاتِ خود مهجور کردند
حالی ز خود بیخود از این جامِ صفاتم
روزم سیه شد تا که دستم آشنا شد
بر خامه و بر دودَه، یعنی بر دواتم
شاعر شدم امّا شعورم را گرفتند
گوهر عوض شد با یکی حَبِّ نَباتم
تا شد روان طبعم به نَظمِ رَطب و یابِس
دیدند استحقاق و دادند این زَکاتم
از آنکه او روزی به این روزم نشانید
یعنی خدا، ممنونِ لطف و التفاتم
صَبر و ثَباتم رفته حال از کف «جلالی»
دِه ای خدا از شَرِّ شِعر و غم نجاتم
یزد پنج شنبه ۱۳۸۴/۱۱/۲۰(روز عاشورا)
