تو، ای که قِبله و مُهرِ نماز باطِلَمی
مُقیم ذِهن و زبانی، عزیزِ این دِلَمی
به هر زمان که کُنَم در نماز رو به خدا
تو مانعِ سرِ راهِ مَنّی و حایِلَمی
چگونه از سَرِ خود واکنم تو را که مدام
به پیشِ چشم و چو شیطان و در مُقابِلَمی
نمی توانم از این عشق دست بردارم
که همچو آب عجین و سِرِشتَه در گِلَمی
زَدَم ز عشق به دریا دل و گمان بردم
رَسَم به وصل و تو در دسترس چو ساحِلَمی
مَبُر زَ مَن، مرو از پیشِ من به آسانی
که هر زمان مَبَرَم ظَنِّ بد که مُشکِلَمی
فِکَن به گَردنِ من دست تا به من گویند
گَرَت به تیرِ بلا حایِلَم، حَمایِلَمی
بیا به خلوتِ من تا چراغ را بِکُشَم
که چَشم غیر نبیند درونِ مَنزِلَمی
کس به پُرسش و حالِ دلِ «جلالی» نیست
به من گو دلِ غافل، تو از چه غافِلَمی
یزد جمعه ۱۳۸۴/۱۱/۲۸
