Menu

توفان زده

21--توفان-زده

میانِ روز، هوا تار و ارغوانی شد

به رسم عادتِ شب، ناله ام فُغانی شد

 

در این بهار، ز توفان، دلم چو غنچه گرفت

دوباره حال و هوایِ دلم خزانی شد

 

دلِ خزان زده، با زورقِ خیال، روان

به بحر خاطره های خوشِ جوانی شد

 

جوانیت اگر از دست رفته است چو من

چنان تو عاقبتم، آن چنان که دانی شد

 

چه زود تاب و توان و امیدها تبدیل

به ناامیدی و تردید و ناتوانی شد

 

بدان که عاقبت آن کسی به خیر بُوَد

کز اوّل عاشق و شیدایِ یار جانی شد

 

به جایِ آشِ هوس، هر که در بساطِ زمین

بخورد مائدهِ عشق، آسمانی شد

 

به جای سیب بُریدند دست ها امّا

به عشق، شُهره زلیخا و جاودانی شد

 

چنان کشیده «جلالی» بَلا ز دست زمان

که تیر پُشتَش از این کشمکش کمانی شد

 

یزد یکشنبه ۱۳۸۵/۱/۲۷

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *