چه ساده! آنکه دلش چون هوایِ حور کند
چو چشم حور، رود سرمه چشمِ کور کند
بر این قیاس، بُوَد گول و گولِ خود زده است
هر آن که نقد سخن خرجِ بی شعور کند
دو چشمِ شب پَرَه از نورِ روز محرومست
چرا که کور شود گر نظر به نور کند
به سانِ شب پره آن را که چشم دل تار است
ظُلام جهل مدامش ز نور دور کند
بدار دیده ی دل باز هر کجا باشی
که بَرّ و بحر همان کارِ کوهِ طور کند
در اجتماع هیولا مباش همچون مار
به جدّ و جهد همان کار کن که مور کند
هنوز شربتِ شیرینِ عشق و زهر فراق
به دهر، خسرو و فرهادها به گور کند
چه مُضحک است اگر هَمِّ عاشق این باشد
که در برابر معشوقه اش عبور کند
چه خنده دارتر از آن که گر عبور نکرد
به کوی او رود و توبه از قصور کند
بنوش باده «جلالی» که قُلقُلِ مینا
به حالِ قهقه بانگِ هوالغفور کند
یزد پنج شنبه ۱۳۸۵/۲/۱۴
