من آن ستیغ گُزینِ بلند پروازم
که بر بُلندترین قُلّه آشیان سازم
دو بال باز و چو بازم، نبازم از کرکس
به اوج گیری و بر عهد خویش می نازم
چو زاغ فضله گنداب در خور من نیست
فرازِ خاک به قصد شکار می تازم
به زیر سایه ی سنگی چو کبک سر نکنم
چو ابر بر زِبَرِ دهر سایه اندازم
سخنورانِ سخن ساز می کنند اعجاز
به یُمن مُعجزِ آن ها ترانه پردازم
بگو که دیده بدوزد به بام عرشِ سخن
ز فرش هر که بخواهد که بنگرد بازم
به بزم زنده دلان بارها «جلالی» گفت
غلام حافظ خوش لهجه ی خوش آوازم
یزد ۱۳۸۵/۲/۱۰
