از نَحوَهِ قیاسِ تو افزون شود غَمَم
ای بیش نزد من، ز چه پیشِ تو من کَمَم
آبی به آتشی نزند اشکِ چشم و آه
آتش به عالَمی زده آهِ دَمادَمَم
عُشّاقِ شهر، شُهرَهِ دهرند، پس چرا
من عاشقِ تو گشته و رُسوایِ عالَمَم
آدم، نبوده آدم و دیوانه بوده است
مانندِ من که عاشقِ اولادِ آدَمَم
نی نی که دل به زاده ی شیطان سپرده ام
این ادّعا نباشد و باشد مُسَلَّمَم
دیدی گُسَست و رفت چِسان با بهانه ای
این سُست عهد، رشته ی پیمانِ مَحکَمَم
دَر هم فشرده چرخ مرا همچو آسیاب
زینرو بود که پشت خَم و روی دَرهَمَم
سردابِ خانه، جایِ «جلالی» ست حالیا
بر خِشت سر نهاده و در پایِ خُم خَمَم
یزد یکشنبه ۱۳۸۵/۲/۳۱
