Menu

نمیدانم چه شد

25--نمی-دان-چه-شد

باز آن گیسو پریشان شد نمی دانم چه شد

ماه زیر ابر پنهان شد نمی دانم چه شد

 

باز این باد مخالف بست راه دیده را

لحظه دیدار طوفان شد، نمی دانم چه شد

 

خواست تا رویش ببیند دیده زیر چتر زلف

بر سرش این سقف ویران شد نمی دانم چه شد

 

مردم چشمم نمی دانم در این حالت چرا

راهی چاک گریبان شد نمی دانم چه شد

 

زلف را ناگه نسیمی بر سر جایش نشاند

کافری ناگه مسلمان شد نمی دانم چه شد

 

گر چه دیدم یک نظر آن روی و موی امّا دلم

از گلستان سوی زندان شد نمی دانم چه شد

 

سوی شهر ظلمت این لب تشنه از روشن سرای

رهسپار آب حیوان شد نمی دانم چه شد

 

بود تا دندان «جلالی» در وثاقم نان نبود

نان بیامد، لیک دندان شد، نمی دانم چه شد

 

یزد شنبه ۱۳۸۵/۳/۲۷

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *