Menu

باور نمیکنی

27-باور-نمی-کنی

باور نمی کنی که ز دستت چه می کشم

از چشم مستِ باده پرستت چه می کشم

 

شد مویِ من سپید و دلت با خبر نشد

زآن دل سیاه مردمِ مستت چه می کشم

 

مَنشین میانِ جمع کنار رقیب من

داند خدایِ من ز نشستت چه می کشم

 

بالا بلندِ من خبرت هست حالیا

در زیر دست عاشقِ پَستت چه می کشم

 

بستی دو دیده از من و بگشوده ای به او

بِنگَر دمی ز باز و بَستَت چه می کشم

 

هان ای دلِ شکسته نداری خبر که من

می سوزم از غم و ز شکستت چه می کشم

 

تیری ز شست گشته «جلالی» رها، بگو

آخر به آن زَنَندَه، ز شستت چه می کشم

 

یزد یکشنبه ۱۳۸۵/۵/۸

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *