باور نمی کنی که ز دستت چه می کشم
از چشم مستِ باده پرستت چه می کشم
شد مویِ من سپید و دلت با خبر نشد
زآن دل سیاه مردمِ مستت چه می کشم
مَنشین میانِ جمع کنار رقیب من
داند خدایِ من ز نشستت چه می کشم
بالا بلندِ من خبرت هست حالیا
در زیر دست عاشقِ پَستت چه می کشم
بستی دو دیده از من و بگشوده ای به او
بِنگَر دمی ز باز و بَستَت چه می کشم
هان ای دلِ شکسته نداری خبر که من
می سوزم از غم و ز شکستت چه می کشم
تیری ز شست گشته «جلالی» رها، بگو
آخر به آن زَنَندَه، ز شستت چه می کشم
یزد یکشنبه ۱۳۸۵/۵/۸
