نشاط و وجد و شور و شادمانی رفت و من ماندم
نفهمیدم! نفهمیدم! جوانی رفت و من ماندم
هدر عُمری، که بهر آشنایی آشیان بستم
به راه آشنا و آشیانی رفت و من ماندم
رفیقان یک به یک رفتند و من تنهای تنهایم
دریغا ای دریغا کاروانی رفت و من ماندم
نشد گرم از اُجاقِ بستگان و آتشش آبم
به چشمم دودِ هجرِ دودمانی رفت و من ماندم
برای وصلِ محبوبی به عمری میزبان بودم
ز بزمم از کنارم میهمانی رفت و من ماندم
یکی عهدی شکست و تلخکامی شد نصیبِ من
ترشرویی پی شیرین زبانی رفت و من ماندم
چه گویم من از این شیرین زبانی موقع رفتن
ز پیشم با کلامِ لن ترانی رفت و من ماندم
«جلالی» چیست راز قهر و رمز این گران جانی
چرا ناگه امید زندگانی رفت و من ماندم
یزد یکشنبه ۱۳۸۵/۹/۱۹
