Menu

دل سوگوار(فارسی سره)

30-دلِ-سوگوار

آهم چو دود گِردِ سرم چون غبار ماند

از آتشِ دلم به سر، این یادگار ماند

 

شد کُشته شمع روشنِ گرمی ز تُندباد

دودی چو هاله گِردِ سَرِ شمعِ تار ماند

 

بر گونه هایِ زردِ من از شام تا پِگاه

اشکی چنان ستاره دنباله دار ماند

 

آوخ که با گذشتِ زمان داغِ دل نکاست

یک سر تنور سینه ما داغدار ماند

 

بومی به بام دل شده در لانه، ناله گر

در سینه آرزویِ نوایِ هزار ماند

 

چیزی دگر نمانده به پایان زندگی

کارِ دلم چه کار کنم، نیمه کار ماند

 

یابد مگر ز ماتم و اندوهم آگهی

دلسوزی، آرزو به دلِ سوگوار ماند

 

این پاسخی بُوَد ز «جلالی» به آن که گفت:

«آهم چو سَرو در چمن روزگار ماند»

 

یزد دوشنبه ۱۳۸۵/۱۱/۱۰

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *