از فرازِ راهِ وصل اندر نشیب افتاده ام
در مسیرِ تُندِ سر بالا، به شیب افتاده ام
دلفریبی بُرده دل، تا باز گیرم، سال هاست
در پیِ این دِلرُبایِ دلفریب افتاده ام
تا نپنداری که چون دیوانگانم محو و مات
در فراقِ دوست، در یادِ حبیب افتاده ام
گریه شد کارِ مُدامِ من در این غُربت سرای
خنده یادم رفته است از بس غریب افتاده ام
در رقابت از رقیبم بازمانم عنقریب
در قرابت چون عقب تر از رقیب افتاده ام
شادی و غم بهر ایشان هر دو مقسوم است و من
رَغمِ غم ها، بهر شادی بی شکیب افتاده ام
شهر از شاعر بُوَد پُر همچو دشت از سوسمار
از «طراز»(۱) است این و یادِ آن ادیب افتاده ام
من ز بختِ بد نگشتم تا بجویم در دیار
شاعری، زین رو «جلالی» بی نصیب افتاده ام
یزد ۱۳۸۵
(۱)طراز: شاعر یزدی در قصیده ای گوید:
شاعر نشان دهند به یکدیگر اهل شهر
چونان که اهل بادیه خرگوش و سوسمار
