تَنِ بلا زده را مُبتلایِ خود بینم
مرا ببین که خودم را بلایِ خود بینم
جمالِ نیکِ تو، آیینه ی جمیلِ خداست
تو را هر آینه جایِ خدایِ خود بینم
رضایَتَم به حصولِ رضایِ خلقِ خداست
رضایِ خلقِ خدا در رضایِ خود بینم
هوای نفس به همراهیِ هوس باقی ست
بقای این دو، دلیلِ فنای خود بینم
به جُرمِ دست تُهی، دوستان فرا رفتند
چو دشمنان، همه را در قفایِ خود بینم
فغان و درد که از بعد مُردنِ سُهراب
شرنگِ محنت و غم را دوایِ خود بینم
به زحمت است «جلالی» ز دستِ دانشِ کم
ز فرط بینشِ کم، پیشِ پای خود بینم
یزد ۱۳۸۵
