Menu

مستی و راستی

36--مَستی-و-راستی

نه سر به راه چو آبم به جو، نه همچو حباب

برای جلوه گری سر کنم بلند بر آب

 

نه فیض بخش چو رودِ روان به دشت و دمن

نه گول زن به بیابان چو غول و همچو سراب

 

نه سر شکسته عشقم نه پای بند خِرَد

نه هوشیارِ دُرُستَم نه مست مست و خراب

 

نه قصد راه میان بُر مرا به مقصدِ دور

نه آرمیده به ساحل نه غرقِ در گرداب

 

من آن نهال ضعیفم که در پناه درخت

نه زیر گرمی مِهرم نه تابش مهتاب

 

نه همچو سرو چمن سرکش و به قامت راست

نه سر به شانه ی کس همچو مو نه پیچ و نه تاب

 

بُوَد به گوش هنوزم صدای آن عارف

که داد پند ز حکمت مرا به عهد شباب:

 

به قصد فضل فروشی کتاب و درس مخوان

که لا کتابیت آید برون ز لای کتاب

 

من آن غریب بیابان نورد گمراهم

که راه می روم از خستگی ولی در خواب

 

به فرق خیره سران همچو سنگ باشم سخت

به جمع زنده دلان نرم همچنان سیماب

 

«جلالی» آن چه بیان کرد راست گفت و تو نیز

بجوی راستی از مستی و به یُمنِ شراب

 

یزد۱۳۸۲/۶/۲۶

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *