یک لحظه کنار تو نشستن هوسم بود
یک خنده از آن لعل گهربار بَسَم بود
در یاد تو می دیدمت اندر برِ خود دوش
تصویر تو در آینه اندر قَفَسَم بود
آن رشته که می بست به هم جان و تنم را
وندر غم هجر تو گسستم ، نَفَسَم بود
گوش شنوایی نه و فریاد رسی نه
جز ناله شبگیر که فریاد رَسَم بود
با ما نه کسی کار و نه ما را کس و کاری ست
جز سایه وابسته که او کار و کَسَم بود
از واهمهِ مُشت و لگد بود که ناچار
دستان تهی چون سپر پیش و پَسَم بود
با این همه بی چارگی و محنت بسیار
یکی بوسه از آن لعل لَبَت مُلتَمِسَم بود
گفتند: «جلالی» ز چه شد مَنتَسِبَت؟ گفت:
من غنچه ی گل بودم و او خار و خَسَم بود
یزد ۱۳۸۰/۴/۱۶
