به من بگو که لبت را به شب که می بوسد
که کرده دست در آغوش و لبت که می بوسد
کدام دست فشارد تو را به سینه ی خویش
در التهاب لبت را به تب که می بوسد
تو را که شوخی و شنگی و از شراب مدام
چو شعله سرکشی ای ملتهب که می بوسد
به من بگو که چو خوردی شراب و مست شدی
عقیق لعل لب و آن عنب که می بوسد
بگو که مَلعَبَهِ دست کیست سینه ی تو
تن تو را پی لهو و لعب که می بوسد
قسم خورم که به جای رقیب اگر بودم
لبت مکیدم و آخر رطب که می بوسد
لبان توست چو عنّاب و قندتر شیرین
نهاده، سیب ذقن بی سبب که می بوسد
بکش ز بی ادبان پای و با من آی و ببین
که چهره ی تو ز روی ادب که می بوسد
به طعنه گفت «جلالی» به من شبی آن ماه:
مرا ببوس و تو را ای عجب که می بوسد
یزد ۱۳۸۵
