دوش تار و چَنگ را با هم به جنگ انداختیم
زخمه بر تار و به تارِ چَنگ، چنگ انداختیم
تا رسد از فرش بر عرش و به گوشِ عرشیان:
بانگِ نوشا نوشِ ما، در باده بَنگ انداختیم
تا نگیرد عقل بر ما راه، بگرفتیم تَنگ
شیشه را در بَر، به راه عقل سنگ انداختیم
تا نگوید زنگِ ساعت، ساعتِ چند است ما
ساعت دیوار را از دَنگ و زَنگ انداختیم
بس که نوشیدیم ما روزی فراخان، شد تُهی
از پیِ هم تُنگ و ساقی را به تَنگ انداختیم
چِهره ها و چشم و سَرها آن چنان شد سرخ و داغ
کاتشِ نَمرود را از آب و رنگ انداختیم
هر چه باداباد می گفتیم و هر ناگفتنی
خویش را با کَرده ها از نام و ننگ انداختیم
بامدادان پاسداران حَمله ور گشتند و ما
لُنگ را در پایشان با پای لَنگ انداختیم
از مفصّل مختصر گوید «جلالی» ، روزِ بعد
رانِ! خود با شاخ گاوِ نر به جنگ انداختیم
ونکوور چهارشنبه ۱۳۸۵/۱۰/۲۰
