به وقت رفتن و برگشتن دارم هوایش را
به هنگام عبورش بشنوم آهنگ پایش را
به جای چشم، گوشم می دهد تشخیص در رفتن
ز پشت کوچه آهنگ وزین گام هایش را
من آن روشندلِ معلولِ کُنج بسترم امّا
ز راه گوش او را بینم و ناز و ادایش را
چه بهتر آنکه آن نادیده دختر موقع رفتن
نبیند در پس دیوار، کوری در سرایش را
نبیند آنکه را با چشم سر او را نمی بیند
ولی با نقد جان و دل خَرَد درد و بلایش را
چه باشد عاشقی؟ چونست عشق؟ این را نفهمیدم
که فهمد یا که فهماند به من چون و چرایش را
«جلالی» این زبان حالِ آن روشندلی باشد
که هنگام عیادت داد شرح ماجرایش را
یزد جمعه ۱۳۸۵/۱۱/۱۳
