سَری به ما زَن شبی، پای به این خانه نِه
به سر مزن شانه را، سری بر این شانَه نِه
مَبند پیمان به آن، که سوی بَندَت برد
به بند لب را و لب بر لب پیمانه نِه
مساز خود را مدام، اسیر حِصنِ حَصین
گهی چو آزادگان روی به میخانه نِه
تو گَنج حُسنی بیا به کُنجِ خلوتگهم
خانه ات آباد باد، پای به ویرانه نِه
پیکر پروانه را شمع بُوَد پای بوس
بوسه توانی اگر بر پر پروانه نِه
زُلف پریشان مکن، خال مپوشان ز چهر
بر سر راه دلم، دام منه دانه نِه
نعمت مجهولتان، جهل و جنون است هان
قدر «جلالی» بدان، حُرمَتِ دیوانه نِه
یزد شنبه ۱۳۸۵/۱۲/۵
